تبليغاتX
لحظه لحظه ی زندگی

لحظه لحظه ی زندگی

...................................... پنجره ات را باز كن ..رو به اسمان ابي...سعي كن امروز را به جاي خورشيد بتابي در لحظه هاي زندگيت

داستان بسیار زیبا مادر و بچه

بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند
.
او نوشته بود
:

صورتحساب
!!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت
:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: ماماندوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی
:
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند
.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم

خدایا

 

اعتراف مي­كنم كه نه زبان شكر تو را دارم و و نه توان تشكر از بندگان تو، ولی از فرشته ای كه بالهاي محبت خود را گسترانيد و با تحمل دشواري­ها، سبب شدند تا در كمال آسودگي خيال و فراغت بال، شوق زیستن در من زنده بماند صميمانه سپاسگزارم و اين نيست جز جلوه­اي از لطف و رحمت پرودگاري كه از اداي شكر حتي يك نعمت او ناتوانم.

 

مادر روزت مبارک

 

 

 

 



نویسنده :غزال - ساعت 10:10 روز سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰   |    5 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. ?کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود،?پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. ?باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین،

فرصت های که زندگی در اختیارمون قرار میده استفاده کنیم شاید اخرین فرصت باشه برای بدست اوردن چیز های که ارزو ی داشتنشونو داریم

 



نویسنده :غزال - ساعت 10:17 روز دوشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن



آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می ذارن



تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه



دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی



آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن



ستاره ها لحظه ها رو، با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن



عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!



مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن
دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم میشن


رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن


قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن



نویسنده :غزال - ساعت 17:43 روز جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۹۰   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟"
مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

 




نویسنده :غزال - ساعت 10:53 روز شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹   |    6 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

ببر - www.Asheghaneha.ir

سالها پیش، در کشور آلمان، زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکی در جنگل، نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود، نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید، خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به اغوش کشید، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک، عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام، مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن، با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود. پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود،  بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به ديدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری،  با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید، وقتی زن، بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند،  در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد: عزیزم، عشق من، من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم ، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز، به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.

ناگهان، صدای فریادهای نگهبان قفس، فضا را پر کرد «نه، بیا بیرون، بیا بیرون» این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی، بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است. اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی، میان آغوش پر محبت زن، مثل یک بچه گربه، رام و آرام بود. اگرچه، ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود، نمی فهمید، اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزيدن هست که در طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش، کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر، شیرین و ارزشمند گردد. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست، ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است. پس «معجزه ی عشق را امتحان کن»



نویسنده :غزال - ساعت 17:7 روز يکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

 

زندگی مثل یه امتحان می مونه

هی می نویسیم  هی تصمیم می گیریم که پاک کنیم

بعضی چیز ها پاک می شن

اما بعضی چیز ها هیچ وقت پاک نمی شوند

ما هم یا داریم چیز هایی را می نویسیم که فرداها شاید کمر به پاک کردنش ببندیم

یا در حال کلنجار رفتن با برگه ی امتحان هستیم تا بلکه بتوانیم  جواب هایی را که قبلا در درست بودنش شک نداشتیم را از برگه ی امتحانمون پا ک کنیم

اما غافل از اینکه ناگهان عزرائیل فریاد می زند:

برگه ها بالا

پس لحظه لحظه زندگي را زندگي كنيم و از ان لذت ببريم



نویسنده :غزال - ساعت 23:24 روز يکشنبه ۱۲ دي ۱۳۸۹   |    3 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسركی پاره آجری را به سمت آن مرد پرتاب كرد
پاره آجر به اتومبیل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبیلش پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد
پسرك گریان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب كند
پسرك با گریه گفت: آقا انجا خیابان خلوتی است
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانایی بلند كردن او را ندارم برای اینكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسیار متأثر شد...
و هرگز در زندگی آنقدر با سرعت حركت نكنید كه دیگران برای جلب توجه شما، پاره آجر به سویتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی از اوقات به او گوش نمی دهیم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.
گهگاه برای جلب توجه ما خدا مجبور می شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند.

 



نویسنده :غزال - ساعت 15:22 روز دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share


خوشبختی

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

 


خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

و

از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

 

 

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

 

 

 

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم


خداوند به او داد

 

 

 

 

اگر ..... اگر ....... واگر


اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

 

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه


گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم

 

 


گفت بخواه که دوست بداری

 

 

بخواه که دیگران را کمک کنی

 

 

 

 

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد

 

رو به آسمان کرد و گفت

 

 

خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران

====================

 

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد


اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است

 

 

بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم
خیال
می کنیم که زندگی،.... همان زندگی دلخواه

موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم
و

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم

تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می‌شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم

 

 

که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد
خوشبختی، خودٍ همین جاده است

 

 

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن

، افزایش وزن، شروع به کار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات،

صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو،

باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج

پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد

 

 


خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و از حال لذت ببرید
اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید

پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
نفرات برتر کنکور در چهار سال گذشته

آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی
توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان میرسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش میشوند
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید

نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید

افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند

به یاد بیاورید

پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟


افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند

،ارتباطی با (ترین‌ها) ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند

مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم
شما در زمره مشهورترین نیستید

ولی
شما دوستان از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید

 

====

اما به خاطر داشته باش كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند

اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم



نویسنده :غزال - ساعت 18:34 روز جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

اي اسمان

منزل از ياد رفته ام

ببار  امشب ببار

شايد اشك تو مرا غسل دهد و پاك سازد

شايد بارانت نقطه چيني شود تا  به او  برسم

                                                                          تعريف زندگي عوض شده..

                                                                         تا گريه نكني نوازشت نمي كنند

                                                                       تا قصد رفتن نداشته باشي نمي گويند      بمان

                                                                      تا بيمار نشوي گل برايت نمي اورند

                                                                      تا كودكي مي گويند همه را دوست بدار

                                                                    و وقتي بزرگ شدي دوست داشتن را برايت جرم مي كنن

                                                                  تا نروي قدرت را نمي دانند

.                                                                و تا نمي ري نمي بخشنت

                                  اي اسمان ببار

                             تا هر كس به اندازه پياله اش پاك شود

اي چتر فروش چتر هايت مال خودت

امشب مي خواهم خيس شوم

و از پله كان ابي اسمان به سوي او بروم

پرورد گارا عاشقت هستم...............مرا دوست بدار........          درپناه .  خودت نگه ام دار....

نذار معني زندگي از يادم برود.....بذار در تو محو شوم.......

اي اسمان امشب بر من ببار..............                                          



نویسنده :غزال - ساعت 14:50 روز يکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 



اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.


نویسنده :غزال - ساعت 17:3 روز يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري


و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي


چون زماني که از دستش بدي


مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني


اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد




آيا تا به حال وقتي به پارک رفته ايم.. تو زمين بازي به بچه هايي که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ايم؟؟


يا زماني که قطرات بارون به زمين برخورد ميکنند به صداي اون گوش داده ايم ..؟


ايا زيبايي بالهاي يک پروانه زماني که به هر طرف پرواز ميکند را ديده ايم ؟؟


وقت غروب در آسماني نيمه ابري آيا انعکاس رنگ خورشيد را در ابرها نطاره گر بوده ايم ؟؟


وقتي از دوستي ميپرسي حالت چطور است..آيا صبر ميکنيم تا پاسخي دريافت کنيم؟؟



آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويم،


نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيم.


آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله به پايان مي رسانديم،


گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيم.


زندگي که يک مسابقه دو نيست!


کمي آرام گيريم


به موسيقي زندگي گوش بسپاريم،


پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.


من باور دارم که... هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم


زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم که..........دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

 از ان لذت ببريم

 

 



نویسنده :غزال - ساعت 15:22 روز جمعه ۱۱ تير ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

ززیبایی را با کلماتمان بیافرینیم !
دریافتم، زندگی معجزه حیات است.
زندگی با کلمه‌های من ساخته می‌شود و هر کلمه‌ای رد پای معجزه است.
پس می‌توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم.
هرگاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است.
هرگاه کسی حسد می‌ورزید نیاز دارد دیده شود.
اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود.
اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند.
و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته دوست داشته شود.
اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده شود.
و همه‌ی این سایه‌ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آن‌ها چون باران ببارد، ببارد و ببارد.

خدايا


1اعتراف مي­كنم كه نه زبان شكر تو را دارم و و نه توان تشكر از بندگان تو،.

و  ازپدر و مادرم و همه فرشتگاني كه بالهاي محبت خود را گسترانيدند و با تحمل دشواري­ها، سبب شدند تا در كمال آسودگي خيال و فراغت بال، شوق زيستن و لذت بردن از لحظه لحظه زندگي در من زنده بماند صميمانه سپاسگزارم و اين نيست جز جلوه­اي از لطف و رحمت پرودگاري كه از اداي شكر حتي يك نعمت او ناتوانم

.هزاران هزار بار شكر....

تولدم مبارك....چشمک


 



نویسنده :غزال - ساعت 22:7 روز شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

ادما مثل كتابن ...

از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ...

از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ...

بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ...

و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

كاش قدر لحظه هاي با هم بودنو  رو مي دوستيم..

آدمای خوب از یاد نمیرن از دل نمیرن از ذهن نمیرن ولی ممکنه زودتر از اونی که فکرشو کنی از پیشت برن..

 

 



نویسنده :غزال - ساعت 17:41 روز شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد اینتلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید



نویسنده :غزال - ساعت 11:44 روز جمعه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

معجزه دوستت دارم در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور ,مردم گناهان بسيار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر فرمايد . تنبيهي سخت تر از آتش و سيل و زلزله و قحطي و بيماري , تنبيهي که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود. پس خداوند دو کلمه "دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده , نه گفته و نه احساس کرده باشند. ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود .اما بلا کم کم رخ نمود . زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند ,هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند , آنگاه که انسان ها ,دو همسايه , دو برادر , دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه آن اين نيازها بود , از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب نمي شد. و بعد... کم کم سينه ها سرد شد , روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد . ديگر کسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت.آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند : چه شد که ما به اينجا رسيديم , کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد . خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات " دوستت دارم " را به ذهن و قلب آنها باز گرداند ... خدا را شکر که ما هنوز ميتوانييم به يکديگر بگوييم : " دوستت دارم " !

با آرزوی
۱۲ ماه شادی،
۵۲ هفته پیروزی،
۳۶۵ روز سلامتی،
۸۷۶۰ ساعت عشق،
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت،
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد

دوستون دارم



نویسنده :غزال - ساعت 18:14 روز پنج شنبه ۵ فروردين ۱۳۸۹   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند...

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...

سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است..

. کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...

،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...

گاهي از غم مي شود ويران دلم ...،

کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

چرا ادما دل مي شكنن

باور كنيم با هم بودن سخت نيست....درك كردن هم سخت نيست...

دلم از ادما گرفته...



نویسنده :غزال - ساعت 22:45 روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.بر پهناي اسمان صحنه هاي از زندگي ام برق زد.در هر صحنه دو جفت پا روي شن ديدم.يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا...

وقتي اخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جا هاي پا هاي روي شن نگاه كردم. متوجه شدم كه چندين بار  در طول مسير زندگي ام  فقط يك جفت جاي  پا روي شن ها بود.

همچنين متوجه شدم كه در سخت ترين لحظات زندگي ام بوده.

اين واقيت برام ناراحت كننده بود و در باره اش از خدا سوال كردم:

تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود.ولي ديدم در سخت ترين لحظات زندگي ام فقط يك جفت جاي پا وجود داشت.

نمي فهم چرا در لحظاتي بيشتر از هر وقت به تو نياز داشتم تنهايم گذاشتي؟

خدا پاسخ داد:بنده ام ! من دركنات هستم  و هرگزتنهايت نخواهم گذاشت. اگر در ازمون و ناراحتي هايت فقط يك جفت جاي پا ديدي زمانب بود ه كه تو در اغوشم بودي...

مي دانم كه در اغوشت هستم و از سخت ترين ازمون هايت نمي هراسم....

خدا در هر لحظه امتحانت می کند با خنده در امتحان شرکت کن خیلی قشنگ است که او تو را لایق امتحان می داند اما شتاب نکن زیرا هر چه شتاب کنی ، هدفها دورتر می شوند کسی که صبورانه سفر کند ، زودتر می رسد....



نویسنده :غزال - ساعت 14:29 روز چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

خنده

با من ا ز آسمان بگو ...

از آسمانی که ابر ها را به مهمانی عشق دعوت

می کند , تا قطره قطره وجودش را به زمین ببخشد.

با من از خورشید بگو ...

از خورشیدی که هر روز با نورو گرمایش سپیده

صبح را به تصویر می کشد , و زندگی را به تمام گلها

نوید می دهد.

با من از ماه بگو ...

از ماهی که زیباترین ترانه ها را در شب های مهتابی

در کوچه پس کوچه های عاشقی زمزمه می کند و ستاره ها

را به مهمانی شب فرا می خواند.

با من از عشق بگو...

ولنتاین مبارک



نویسنده :غزال - ساعت 15:43 روز يکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share



یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی‌گیر پرسید:
چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی‌گیر:
مدت خیلی کم.
تاجر:
پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی‌گیر:
چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده‌ام کافی است.
تاجر:
اما بقیه وقتت رو چیکار می‌کنی؟
ماهی‌گیر:
تا دیر وقت می‌خوابم. یه کم ماهی گیری می‌کنم. با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد می‌رم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر:
من تو هاروارد درس خوندم و می‌تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در‌آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه می‌کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری.
ماهی گیر:
خوب بعدش چی؟
تاجر:
به جای اینکه ماهی‌ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیماً به مشتری‌ها میدی و برای خودت کار و بار درست می‌کنی، بعدش کارخونه راه می‌اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می‌کنی و می‌روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم‌تری می‌زنی...
ماهی‌گیر:
این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر:
پانزده تا بیست سال.
ماهی‌گیر:
اما بعدش چی آقا؟
تاجر:
بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می‌فروشی، این کار میلیون‌ها دلار برات عایدی داره.
ماهی‌گیر:
میلیون‌ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر:
اون وقت باز نشسته می‌شی، می‌ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری‌کنی، با بچه‌هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
ولي من الان همه اينا رو دارم اين همه سخت گرفتن براي..

,
زندگي  رو سخت نگيريم و از حالمون لذت ببريم...



نویسنده :غزال - ساعت 23:31 روز يکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

رنجش روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتی اش را پرسید. مرد پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست



نویسنده :غزال - ساعت 19:51 روز جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸   |    3 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

123

X


چه كسي فكرشو مي كرد م نو تو كه در هر چيز كه فكرشو بكني اسراف مي كنيم اما وقتي نوبت به عشق ورزيدن به ادما ميرسه اين گونه صرفه جو شويم



  

خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


آرشیو مطالب

خرداد1390-1 پست
اردیبهشت1390-1 پست
فروردین1390-1 پست
اسفند1389-1 پست
بهمن1389-1 پست
دی1389-1 پست
آذر1389-1 پست
آبان1389-1 پست
مهر1389-1 پست
مرداد1389-1 پست
تیر1389-1 پست
خرداد1389-2 پست
اردیبهشت1389-1 پست
فروردین1389-1 پست
اسفند1388-2 پست
بهمن1388-3 پست
دی1388-1 پست
آذر1388-1 پست
آبان1388-3 پست
مهر1388-6 پست
شهریور1388-9 پست
مرداد1388-10 پست


مطالب اخیر

مادر دوستت دارم
فرصت های زندگی
دل ادما
عقرب
معجزه ی عشق
لحظه هاي زندگي
سرعت
خوشبختي
اي اسمان
ارزو هاي ويكتور هوگو براي شما
اواي دلنشين
زندگی معجزه حیات است
ادما
مانع
معجزه دوستت دارم


نویسندگان وبلاگ

غزال


پیوندهای دیگر

هستی
بانی مهر
دختر مشرقي


آمار وبلاگ

بازدید امروز: 28
بازدید دیروز: 19
بازدید ماه جاری: 868
بازدید کل: 35214